ترنج موبایل
کد خبر: ۹۹۶۴۹۴

او هر صبح بدنش را از زیر آوار بیرون می‌کشید

او هر صبح بدنش را از زیر آوار بیرون می‌کشید

یک کودک سه‌ساله در این خانه زندگی می‌کند؛ کودکی که جنگ را نمی‌تواند توضیح دهد. نمی‌تواند بگوید: «من یک تجربه تروماتیک داشته‌ام.» نمی‌تواند درباره اضطرابش حرف بزند.

محدثه چیذری، کارشناس ارشد مشاوره خانواده، در یادداشتی ارسالی برای فرارو نوشت:

خانه‌شان دیگر خانه نیست. نه به این معنا که دیوارهایش کاملاً فرو ریخته باشد؛ بلکه به این معنا که چیزی در تعریف «خانه» برای این خانواده تغییر کرده است.

خانه روزی جایی بود که بچه‌ها در آن با آرامش بازی می‌کردند، مادر می‌دانست هرکدامشان کجا هستند، وسایل زندگی سر جای خودشان بودند، ماشین جلوی خانه بود و فردا، با همه سختی‌هایش، قابل تصور بود.

بعد سروکله جنگنده‌ها پیدا شد و در کسری از ثانیه، خانه دیگر خانه نبود. دیوار و شیشه فرو ریخت. ماشین از بین رفت. وسایل زندگی آسیب دیدند یا نابود شدند. خانواده خانه را ترک کردند و مدتی در هتل ماندند.

بعد از مدتی بازگشتند.

اما بازگشت همیشه به یک معنا نیست. گاهی آدم به همان آدرس برمی‌گردد، کلید همان در را می‌اندازد، وارد همان خانه می‌شود، اما چیزی درونش می‌گوید: اینجا خانه ما نیست.

یک کودک سه‌ساله در این خانه زندگی می‌کند؛ کودکی که جنگ را نمی‌تواند توضیح دهد.

نمی‌تواند بگوید: «من یک تجربه تروماتیک داشته‌ام.» نمی‌تواند درباره اضطرابش حرف بزند.

فقط می‌ترسد. بدنش به جای زبانش حرف می‌زند و فعلاً سکوت را انتخاب کرده است. برای او ترسناک‌ترین بخش ماجرا، خود انفجار نیست؛ بلکه جهانی است که دیگر قابل پیش‌بینی نیست. اینکه جایی که قرار بود امن باشد، دیگر کاملاً امن نیست. اینکه صدای بلندی که برای یک نفر فقط صداست، برای او می‌تواند نشانه بازگشت چیزی باشد که هنوز نمی‌تواند نامش را بگوید. و در چنین لحظه‌ای، کودک دنبال چه کسی می‌گردد؟

مادر.

همان کسی که قرار است به او بفهماند جایش امن است. اما مسئله اینجاست که مادر هم آن روز ترسیده است. مادر هم انفجار را شنیده. مادر هم فرو ریختن دیوار را دیده. مادر هم خانه‌اش را از دست داده. مادر هم نمی‌داند فردا چه می‌شود. با این حال باید کودک را بغل کند. باید آرامش کند.

باید برایش جهانی بسازد که خودش دیگر مطمئن نیست امن است. این یکی از بی‌رحمانه‌ترین تناقض‌های جنگ است؛ اینکه کسی که خودش به پناه نیاز دارد، باید پناه دیگری شود.

اما این خانواده فقط یک کودک سه‌ساله ندارد. یک پسر نوزده‌ساله هم دارد؛ جوانی که روز تخریب خانه، زیر دیوار مانده بود. زنده ماند. آسیب جسمی جدی ندید و بعد، در روایت مادر، تبدیل شد به تصویر یک پسر شجاع. پسری که نمی‌ترسید.

پسری که خانواده را به ماندن در تهران تشویق می‌کرد. پسری که در هتل می‌خندید و دیگران را می‌خنداند. پسری که انگار می‌خواست به همه نشان دهد: «چیزی نشده.» شاید خودش هم می‌خواست همین را باور کند. شاید هم واقعاً در آن روزها حالش خوب بود. ما نمی‌دانیم. و این ندانستن مهم است.

چون تروما همیشه چهره مشخصی ندارد. آدم زخمی همیشه گریه نمی‌کند. گاهی می‌خندد. گاهی بیشتر از همیشه حرف می‌زند. گاهی خودش را وسط جمع می‌اندازد. گاهی می‌خواهد قوی باشد. گاهی آن‌قدر به دیگران آرامش می‌دهد که هیچ‌کس نمی‌پرسد: «خودت چطوری؟»

و حالا، بعدتر، معلوم شده که او چند بار اقدام به خودکشی کرده است. بار سوم، آن‌قدر نزدیک شده که اکنون در بیمارستان و در کماست. من نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده. هیچ‌کس نمی‌تواند فقط با شنیدن این روایت بگوید جنگ علت خودکشی او بوده است. اما دیگر نمی‌توانم به آن خنده‌ها هم ساده نگاه کنم.

نمی‌توانم به آن «شجاعت» ساده نگاه کنم. نمی‌توانم به آن پسر نوزده‌ساله‌ای که زیر دیوار و شیشه‌های شکسته مانده بود و بعد همه را می‌خنداند، فقط بگویم: «خوب بود.» شاید خوب بود. شاید نبود و شاید همین ناتوانی ما در تشخیص حال آدم‌ها، درس تلخ این داستان باشد.

جنگ فقط آدم‌ها را در همان لحظه‌ای که ساختمان فرو می‌ریزد، زخمی نمی‌کند. گاهی یک دیوار فرو ریخته دوباره ساخته می‌شود، اما آن ترس و وحشت تا مدت‌ها در بدن می‌ماند.

در ظاهر، یک خانه تخریب می‌شود، اما در اصل، احساس امنیت با آن ویران شده است.

خانواده‌ای چند هفته در هتل می‌ماند و بعد به خانه برمی‌گردد، اما چیزی در رابطه‌اش با آن خانه برای همیشه تغییر کرده است.

گاهی یک کودک سه‌ساله تکلمش را از دست می‌دهد. گاهی یک مادر یاد می‌گیرد ترس خودش را پشت نگرانی برای فرزندش پنهان کند. گاهی یک جوان نوزده‌ساله همه را می‌خنداند. و گاهی، وقتی همه فکر می‌کنند جنگ تمام شده، می‌فهمیم که جنگ هنوز زیر سقف خانه این خانواده ادامه دارد.

ما معمولاً جنگ را با عددها به خاطر می‌سپاریم.

تعداد موشک‌ها. تعداد خانه‌های تخریب‌شده. تعداد کشته‌ها. تعداد روزهای جنگ.

اما هیچ آماری نمی‌تواند بگوید: یک کودک چند شب دیگر از صدای انفجار می‌ترسد. یک مادر چند بار در خواب با وحشت بیدار می‌شود. یک جوان چند بار با خودش تنها می‌ماند. یک خانواده چند سال طول می‌کشد تا دوباره احساس کند خانه، واقعاً خانه است.

جنگ بالاخره روزی تمام می‌شود.

اما آدم‌ها همان روز به زندگی قبلی‌شان برنمی‌گردند. باید دوباره خانه را بسازند. دوباره وسایل بخرند. دوباره بخوابند. دوباره به صدای هواپیما گوش دهند و سعی کنند نترسند. دوباره جرئت کنند کودک را تنها در اتاق بگذارند. دوباره او را به مدرسه بفرستند و دوباره به آینده فکر کنند.

اما «دوباره» آسان نیست.

چرا که مسئله آجر و پنجره و وسایل خانه نیست؛ مسئله «اعتماد به جهان» است.

و شاید به همین دلیل است که من فکر می‌کنم جنگ، حتی بعد از پایانش، هنوز می‌تواند از ما قربانی بگیرد. نه به این معنا که هر مرگ یا هر رنجی را به جنگ نسبت بدهیم؛ بلکه به این معنا که آثار جنگ می‌توانند مدت‌ها پس از خاموش شدن اسلحه‌ها ادامه داشته باشند.

در خواب یک کودک، در بدن یک مادر، در سکوت یک جوان، در وحشت از یک اتاق، در جیب خالی خانواده‌ای که باید دوباره همه‌چیز را از صفر بسازد، در آینده‌ای که دیگر مثل گذشته قابل تصور نیست و در خانواده‌ای که به خانه بازگشته، اما هنوز دنبال چیزی می‌گردد که در آن روز از دست داده است:

احساس اینکه جهان، با همه خطرهایش، هنوز جای امنی برای زندگی کردن است.

نویسنده : محدثه چیذری
ارسال نظرات
خط داغ