ترنج موبایل
کد خبر: ۹۹۲۴۱۳

چرا هیچ جنگی در خاورمیانه پایان نمی‌یابد؟

درسی از تاریخ؛ سایه «جنگ سی‌ساله» بر سر خاورمیانه

درسی از تاریخ؛  سایه «جنگ سی‌ساله» بر سر خاورمیانه

از حملات اسرائیل و آمریکا تا کشیده شدن پای اوکراین به دریای خزر؛ یک تحلیلگر غربی بررسی می‌کند که چرا مداخله قدرت‌های بزرگ تنها به ویرانی بیشتر منطقه انجامیده و چگونه یک توافق تاریخی می‌تواند الگوی صلح امروز باشد.

فرارو– پل آر. پیلار، پژوهشگر ارشد غیرمقیم مرکز مطالعات امنیتی دانشگاه جرج‌تاون و مؤسسه کوئینسی

به گزارش سرویس بین‌الملل فرارو به نقل از نشریه «ریسپانسیبل استیت‌کرفت» (Responsible Statecraft)، پیش‌بینی آن دسته از تحلیلگرانی که هشدار می‌دادند تقابل و جنگ ایالات متحده علیه ایران می‌تواند شعله‌های درگیری را به سراسر منطقه خاورمیانه بکشاند، امروز بیش از هر زمان دیگری دقیق و آینده‌نگرانه جلوه می‌کند. تازه‌ترین و بارزترین نمود گسترش این بحران، حملات هوایی مشترک ایالات متحده و عربستان سعودی به خاک عراق بوده است؛ عملیاتی که مشخصاً پایگاه‌ها و نیروهای حشدالشعبی را هدف قرار داده‌اند.

در همین راستا و هم‌زمان با این رویدادها، حکومت حوثی‌ها در یمن، روند حملات خود علیه کشتی‌رانی بین‌المللی در دریای سرخ را از سر گرفته است. این سلسله تحولات میدانی، بار دیگر آتش تقابل و درگیری میان صنعا و عربستان سعودی را شعله‌ور ساخته است؛ به گونه‌ای که ریاض ضمن آماده‌سازی برای آغاز احتمالی یک کارزار و عملیات نظامی تازه در خاک یمن، تحرکات دیپلماتیک گسترده‌ای را آغاز کرده و تلاش می‌کند ده‌ها کشور دیگر را نیز به جبهه ائتلاف خود در این رویارویی جدید بکشاند.

تلاقی بحران‌ها؛ از خاورمیانه تا شرق اروپا

روند بسط و گسترش درگیری‌های مرتبط با ایران اکنون به نقطه‌ای رسیده است که نشانه‌های روشنی از پیوند و هم‌پوشانی آن با جنگ روسیه و اوکراین کاملاً آشکار شده است. از جمله بارزترین نمونه‌های این تلاقی می‌توان به حمله پهپادی بی‌سابقه اوکراین به یک کشتی تجاری ایرانی در آب‌های دریای خزر اشاره کرد؛ شناوری که کی‌یف مدعی بود عازم روسیه است.

درهم‌تنیده شدن جبهه درگیری‌های ایران با جنگ اوکراین، بی‌شک سناریویی است که دست‌کم برای یک بازیگر خاورمیانه، یعنی اسرائیل که به دنبال تشدید فشارهای بین‌المللی علیه تهران است، بسیار مطلوب و ایده‌آل به نظر می‌رسد.

منطقه در گرداب خشونت‌های زنجیره‌ای

علاوه بر گسترش بالفعل و میدانی خشونت‌ها، سایه شوم خطر گسترش بیشتر جنگ نیز همچنان بر سر کل منطقه سنگینی می‌کند. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، در مقاطع مختلف نه‌تنها به‌صراحت تهدید کرده است که کمپین حملات واشنگتن علیه زیرساخت‌های غیرنظامی و حیاتی ایران را تشدید خواهد کرد، بلکه در اظهاراتی تأمل‌برانگیز، حتی عمان را نیز هدف تهدیدات نظامی قرار داده است؛ کشوری که از نخستین روزهای آغاز بحران، همواره به عنوان لنگرگاه ثبات و یکی از میانجی‌گران اصلی برای کاهش تنش‌ها و مهار درگیری‌ها ایفای نقش کرده است.

باید در نظر داشت که خشونت‌های ناشی از جنگ و رویارویی کنونی با ایران، در خلأ به وجود نیامده‌اند؛ بلکه بر بستر گسل‌ها، شکاف‌ها و منازعات تاریخی شکل گرفته‌اند که سال‌ها پیش از آغاز این تقابل جدید نیز در پیکره خاورمیانه فعال بوده‌اند.

ایالات متحده پیش از این نیز حاکمیت سرزمینی عراق را به میدانی برای رویارویی با ایران تبدیل کرده بود؛ چنان‌که در ماه ژانویه سال ۲۰۲۰ (دی‌ماه ۱۳۹۸) با انجام یک حمله تروریستی و پهپادی به فرودگاه بین‌المللی بغداد، سردار قاسم سلیمانی، فرمانده ارشد نظامی و چهره برجسته منطقه‌ای ایران را ترور کرد.

جمهوری اسلامی ایران نیز در یک واکنش و در قالب عملیات انتقام‌جویانه، پایگاه هوایی عین‌الاسد، محل استقرار نیروهای آمریکایی در عراق را هدف حملات سنگین موشک‌های بالستیک قرار داد.

از سوی دیگر، درگیری‌های کنونی میان یمن و ائتلاف تحت رهبری عربستان سعودی نیز پیشینه‌ای طولانی و خونبار دارند. سال‌ها پیش، ریاض یک کارزار جنگ هوایی گسترده و به شدت ویرانگر را علیه یمن آغاز کرد و با همراهی و مشارکت امارات متحده عربی، از طریق مداخله نظامی همه‌جانبه کوشید تا یک ساختار سیاسی جایگزین را در برابر انصارالله (حوثی‌ها) مستقر سازد.

با این وجود، بروز اختلافات راهبردی و شکاف‌های بعدی میان این دو متحد کلیدی حاشیه خلیج فارس – به‌ویژه به دلیل حمایت‌های لجستیکی و سیاسی امارات از شورای انتقالی و جنبش جدایی‌طلب جنوب یمن – خود زمینه‌ساز رویارویی‌های مسلحانه و خشونت‌آمیز جدیدی در داخل مرزهای یمن شد.

عملیات و اقدامات دریایی نیروهای یمنی علیه کشتی‌رانی بین‌المللی و منافع مرتبط با رژیم اسرائیل در دریای سرخ، در حقیقت امتداد همان راهبرد بازدارنده‌ای است که پیش‌تر در همبستگی با مقاومت فلسطین و در واکنش به جنایات و عملیات نظامی اسرائیل در نوار غزه اتخاذ شده بود.

در سطح کلان‌تر منطقه‌ای نیز، کارنامه اسرائیل مملو از نمونه‌های متعدد خشونت‌های فراگیر و سیستماتیک است؛ از جمله این موارد می‌توان به تجاوزات مستمر گذشته و کنونی به خاک لبنان و تداوم اشغالگری در بخش‌هایی از جنوب آن، کارزار جنگ هوایی طولانی‌مدت علیه اهدافی در جمهوری عربی سوریه، تثبیت و گسترش اشغالگری در بلندی‌های جولان، تجاوز به حریم هوایی و حملات ادعایی به خاک عراق و قطر، و در نهایت اجرای زنجیره‌ای از عملیات‌های مخفیانه و ترورهای هدفمند در خاک جمهوری اسلامی ایران، اردن و دیگر نقاط حساس منطقه اشاره کرد.

خاورمیانه امروز، اگر بخواهیم از تعبیر مشهور توماس هابز، فیلسوف سیاسی برجسته سده هفدهم میلادی وام بگیریم، بیش از هر برهه زمانی دیگری در تاریخ معاصر به صحنه واقعی «جنگ همه علیه همه» شباهت یافته است.

البته باید اذعان داشت که این وضعیت آشفته صرفاً منحصر به جغرافیای خاورمیانه نیست و در بخش‌هایی از قاره آفریقا، از جمله مناطق مرکزی و شرقی آن نیز می‌توان الگوها و نمونه‌های مشابهی از خشونت‌های فراگیر، زنجیره‌ای و به شدت سرایت‌کننده را مشاهده کرد. با این حال، منطقه استراتژیک خاورمیانه در معماری امنیت جهانی و در شرایط ملتهب کنونی، به‌ویژه از منظر ارزیابی پیامدها و هزینه‌های آن برای دستگاه سیاست خارجی ایالات متحده، اهمیتی مضاعف و جایگاهی کاملاً ویژه پیدا کرده است.

نظم وستفالیایی در برابر آنارشی خاورمیانه

علی الزیدی، نخست‌وزیر جدید عراق که همواره تلاش می‌کند خود را از دوستان و شرکای راهبردی ایالات متحده معرفی کند و اواسط ماه گذشته میلادی (ژوئیه ۲۰۲۶ / تیر ۱۴۰۵) نیز در کاخ سفید با دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا دیدار و گفتگو کرده بود، طی یک موضع‌گیری در قبال تحولات اخیر، حملات واشنگتن و عربستان سعودی به مواضع گروه‌های مقاومت در عراق را با این عبارت که این حملات «نقض آشکار حاکمیت ملی» هستند، توصیف و محکوم کرد.

در واقع، فروپاشی و تضعیف فزاینده اصل بنیادین "حاکمیت ملی"، امروزه به یکی از بارزترین و خطرناک‌ترین ویژگی‌های بحران ساختاری خاورمیانه تبدیل شده است؛ بحرانی عمیق که مشخصه اصلی آن، تجاوزات هوایی مکرر به قلمرو کشورهای همسایه و اشغال نظامی بخش‌هایی از سرزمین آن‌ها است.

احترام متقابل به استقلال و حاکمیت دولت‌ها، بدون شک یکی از بنیادی‌ترین و غیرقابل‌مذاکره‌ترین اصول حاکم بر نظم بین‌المللی معاصر به شمار می‌رود. منشور سازمان ملل متحد نیز در بندهای آغازین خود به‌صراحت بر رعایت «اصل برابری حاکمیتی تمامی اعضا» تأکید ورزیده و کلیه دولت‌های عضو را قانوناً موظف ساخته است که در تعاملات و روابط بین‌المللی خود، از هرگونه تهدید لفظی یا توسل به اهرم زور علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی سایر کشورها به شدت خودداری کنند.

در حقوق بین‌الملل، تنها استثنای حقوقی پذیرفته‌شده برای عبور از اصل عدم مداخله در امور داخلی کشورها، آموزه «مسئولیت حمایت» است؛ دکترین خاصی که مداخله خارجی را منحصراً در مواردی نظیر جلوگیری از وقوع نسل‌کشی، پاکسازی قومی یا دیگر موارد نقض سیستماتیک و فاحش حقوق بشر مجاز می‌شمارد.

با این وجود، نگاهی واقع‌بینانه نشان می‌دهد که خشونت‌های کور و فرامرزی که امروز در جای‌جای خاورمیانه جریان دارد، نه تنها کوچکترین قرابتی با هدف حمایت از موازین حقوق بشر ندارد و با روح این اصل سازگار نیست؛ بلکه در اکثر سناریوها، خود مستقیماً به مصداق بارز و غیرقابل‌انکار نقض بنیادین حقوق بشر و ارتکاب جنایات جنگی بدل شده است.

ریشه تاریخی شکل‌گیری مفهوم مدرن حاکمیت دولت‌های ملی، عموماً به انعقاد معاهده مشهور «صلح وستفالیا» در سال ۱۶۴۸ میلادی (۱۰۲۷ شمسی) بازمی‌گردد. هرچند این مفهوم حقوقی-سیاسی در نقطه‌آغاز خود، تماماً زاییده تحولات و تکامل اندیشه سیاسی در قاره اروپا بود، اما در ساختار کنونی نظام بین‌الملل، کشورهای قدرتمند غیراروپایی نیز دست‌کم به همان میزانِ بنیان‌گذاران غربی آن، بر لزوم حفظ و صیانت از اهمیت این اصل حیاتی تأکید می‌ورزند. به‌ویژه دولت پکن، رعایت اصل عدم مداخله در امور داخلی دیگر کشورها را به عنوان یکی از ارکان تغییرناپذیر سیاست خارجی چین تعریف کرده است؛ رویکردی که در میان بلوک عظیمی از کشورهای موسوم به «جنوب جهانی» نیز بازتاب و حمایت دیپلماتیک بسیار گسترده‌ای را به همراه داشته است.

توافق تاریخی صلح وستفالیا، سرانجام به «جنگ‌های سی‌ساله» در اروپای مرکزی پایان داد؛ جنگی که از منظر پیچیدگی ائتلاف‌ها، طولانی بودن روند فرسایشی نبرد و تعدد بازیگران درگیر، شباهت‌های بی‌نظیر و قابل‌تأملی با وضعیت آنارشیک کنونی خاورمیانه دارد.

بازخوانی درس‌های جنگ سی‌ساله برای فردای خاورمیانه

توجه به این واقعیت تاریخی که جنگ هولناک سی‌ساله در اروپا سرانجام با امضای یک توافق صلح جامع پایان پذیرفت و توانست به شکل‌گیری اصلی ماندگار در نظم بین‌المللی بینجامد، ممکن است این امید را برانگیزد که آشفتگی کنونی خاورمیانه نیز روزی به سرانجامی مشابه دست یابد. با این وجود، به همان اندازه‌ای که می‌توان به آینده امیدوار بود، دلایل و شواهد متقن فراوانی نیز برای بدبینی و لزوم عبرت گرفتن از آن تجربه تلخ تاریخی وجود دارد.

جنگ‌های سی‌ساله، هزینه‌های انسانی و مادی بسیار هولناکی بر اروپا تحمیل کرد. شعله‌های این جنگ نه با آشتی، همدلی و نه با مصالحه‌ای داوطلبانه خاموش شد؛ بلکه تنها در نتیجه فرسودگی مطلق و از پا افتادن کامل تمامی طرف‌های درگیر به پایان رسید. از این‌رو، هرچند ممکن است امید داشته باشیم که فرسایش نیروها سرانجام به صلح بینجامد، اما تحقق چنین تجربه‌ای هرگز چشم‌اندازی نیست که بتوان تکرار آن را برای هیچ منطقه دیگری آرزو کرد.

تجارب تاریخی ثابت کرد که دخالت قدرت‌های بزرگ جهانی نه‌تنها کمکی به پایان بحران نکرد، بلکه با طولانی‌تر کردن جنگ، بر دامنه ویرانی‌ها و رنج انسان‌ها افزود. این واقعیت تلخ، همان‌قدر که در مورد مداخله فرانسه در میانه جنگ سی‌ساله صادق بود، درباره پیامدهای مخرب بسیاری از مداخلات نظامی ایالات متحده در خاورمیانه – از جمله جنگ کنونی – نیز صدق می‌کند.

شالوده اندیشه‌های سیاسی توماس هابز، بیش از هر چیز مستقیماً از جنگ داخلی انگلستان الهام گرفته بود؛ هرچند آشوب گسترده قاره اروپا نیز بی‌تردید تأثیرات عمیقی بر او بر جای گذاشته بود. مشهورترین اثر فلسفی او، «لویاتان»، تنها سه سال پس از پایان یافتن جنگ سی‌ساله منتشر شد.

هابز به منظور استقرار نظم پایدار در درون یک کشور، وجود حاکمی به شدت مقتدر و فراگیر را پیشنهاد می‌کرد که بر پایه رضایت ضمنی مردم و در چارچوب یک قرارداد اجتماعی حکومت کند. چنانچه بخواهیم این منطق را به روابط پرآشوب میان کشورها تعمیم دهیم، نتیجه آن، ضرورت ظهور یک قدرت «هژمون» خواهد بود؛ قدرتی که آن‌چنان نیرومند باشد که بتواند نظم بین‌المللی را بر دیگران تحمیل کند.

با این حال، بازخوانی تجربه جنگ سی‌ساله و دستاوردهای صلح وستفالیا ثابت کرد که اتکا به چنین راهکاری در عمل نه‌تنها کارآمد نیست، بلکه پایدار نیز نخواهد بود.

در آن دوران، آشکارترین مدعی دستیابی به هژمونی، پادشاه هابسبورگ در وین بود که به عنوان امپراتورِ امپراتوری مقدس روم، از نظر حقوقی می‌بایست بر سرزمین‌های اروپایی محل وقوع جنگ اقتدار داشته و نقش حافظ نظم را ایفا می‌کرد. اما دامنه همین اقتدار آمرانه، هنگامی که با اختلافات مذهبی گره خورد، خود مستقیماً به یکی از محورهای اصلی منازعه میان دوک‌نشین‌ها و حکومت‌های محلی تبدیل شد.

توافق صلح وستفالیا، اگرچه اقتدار پادشاه هابسبورگ را بر قلمرو تحت فرمان مستقیمش به رسمیت شناخت، اما جایگاه او را به عنوان امپراتور و قدرت برتر اروپا به‌طور محسوسی محدود و تضعیف کرد.

چشم‌انداز ثبات؛ گذر از هژمونی و پذیرش تکثر

شاید یکی از کلیدی‌ترین درس‌های این تجربه تاریخی برای سیاست امروز ایالات متحده در خاورمیانه، درک این حقیقت باشد که پیگیری رویای هژمونی – چه از سوی آمریکا و چه از جانب هر قدرت دیگری، حتی اگر تحقق آن ممکن باشد – هرگز راه‌حل برون‌رفت از آشفتگی و بی‌ثباتی کنونی نخواهد بود. درس مهم دیگری که با اصل حاکمیت دولت‌های ملی نیز همخوانی دارد، این است که پیروزی کامل یک اردوگاه ایدئولوژیک بر اردوگاه دیگر نیز هرگز صلح پایدار را به ارمغان نخواهد آورد.

ایجاد حداقلی از آرامش و ثبات در خاورمیانه، تنها زمانی دست‌یافتنی خواهد شد که اصل احترام متقابل، خویشتنداری استراتژیک و پرهیز از مداخله در امور داخلی دیگران به‌طور کاملاً گسترده از سوی همه دولت‌های منطقه رعایت و اجرا شود؛ حتی اگر اختلافات میان آن‌ها برای همیشه پابرجا بماند.

نویسنده : پل آر. پیلار
ارسال نظرات
خط داغ