ترنج موبایل
تبلیغات
کد خبر: ۹۹۱۷۳۵

روایتی تلخ از پیدا شدن پیکر واقعی یکی از دانش‌آموزان مدرسه میناب

روایتی تلخ از پیدا شدن پیکر واقعی یکی از دانش‌آموزان مدرسه میناب

آقا جواد روزها می‌نشیند زیر آفتاب و به یاد می‌آورد. زیر آفتاب داغ تابستان. در منتهی‌الیه جنوبی نقشه ایران. میناب. از روزی که خبر آوردند بدن «علیرضا شهرجو»، دانش‌آموز اول دبستان مدرسه شجره طیبه میناب که درس خواندنش در این مدرسه، مزد نقاشی دیوارهای آن توسط پدرش جواد بود، یک بار دیگر پیدا شده.

تبلیغات
تبلیغات

اهالی میناب می‌گویند این شهر پنج ماه است که فضایی مثل بم بعد از زلزله سال ۱۳۸۲ دارد؛ مثل آنجا غمگین، با ابرهایی ضخیم از درد و هاله‌ای اندوه که مثل چادر بر سر شهر کشیده‌اند. شهرجو، علی و یکی از امدادرسانانی که آن روز در مدرسه بود می‌گویند فکر نمی‌کنند این ماجرا به راحتی دست از سر مردم میناب بردارد.

به گزارش هم میهن، آقا جواد روزها می‌نشیند زیر آفتاب و به یاد می‌آورد. زیر آفتاب داغ تابستان. در منتهی‌الیه جنوبی نقشه ایران. میناب. از روزی که خبر آوردند بدن «علیرضا شهرجو»، دانش‌آموز اول دبستان مدرسه شجره طیبه میناب که درس خواندنش در این مدرسه، مزد نقاشی دیوارهای آن توسط پدرش جواد بود، یک بار دیگر پیدا شده و باید حالا به جای آن یک تکه ابرو و شورت راه‌راه و کفشی که پنج ماه پیش در گودال قبر، خاک و همان خاک را تا روزها مشت کردند و بر سر کردند، یک بدن دیگر را، این بار تمام سوخته تحویل بگیرند و یک بار دیگر بشورندش و یک بار دیگر روی دست‌هایشان ببرند و یک بار دیگر دفن کنند و یک بار دیگر ترمه روی آن بکشند و قرآن و گلاب بگذارند، آقا جواد و فوزیه خانم می‌نشینند توی آفتاب و همه آن ساعت‌ها و روزها را به یاد می‌آورند و بعد از حال می‌روند.

یکشنبه ۲۸ تیر بود که با خانواده شهرجو تماس گرفتند و گفتند به جلسه‌ای بروند تا همراه بقیه خانواده‌ها درباره تعیین تکلیف قطعه‌های تازه پیدا شده در مدرسه حرف بزنند. همین هم شد که فوزیه رنجبری و جواد شهرجو به کسی خبر ندادند و خودشان رفتند؛ جلسه را پزشکی قانونی، دادستانی و فرمانداری ترتیب داده بودند و نمایندگانشان را هم فرستاده بودند. جلسه از اولش متشنج بود؛ خانواده‌ها می‌خواستند بدانند چرا حالا؟ چرا قطعه بدن عزیزانشان را حالا پیدا کرده‌اند؟ چرا زودتر به آنها خبر نداده‌اند و چرا باید در یک جلسه تصمیم بگیرند با دست‌ها و پاها و ران‌ها و سرهای تازه پیدا شده بچه‌هایشان چه کنند و چرا وقت بیشتری ندارند؟ میان آن همهمه‌های عصبانی اما جواد و فوزیه، کنار هم نشسته بودند و به رسم همیشگی حرف نمی‌زدند؛ جواد شهرجو که از بچگی مشکل تکلم داشت، فقط چشم‌هایش را دور اتاق می‌گرداند و فوزیه، زن کم‌حرف جواد و مادر سوگوار علیرضا، برگشته بود به صبح ۹ اسفند، به روزی که ۹ موشک تاماهاوک آمریکایی که نامش به گوشش هم نخورده بود، از آسمان آمدند و علیرضا و ۱۱۹ دانش‌آموز دیگر و ۲۶ معلم، هفت نفر از اولیای دانش‌آموزان، یک راننده سرویس مدرسه، یک تکنسین داروخانه درمانگاه مجاور مدرسه و یک جنین شش‌ماهه را با خودشان تبدیل به تلی از آوار استخوان در گودال‌هایی پنج متری کردند.

آن روز خانواده‌ها با یک تماس، در یک سالن جمع شدند تا تصمیم بگیرند تکه‌های دست، ناخن‌های کوچک و قطعه‌های نامنظمی را که قبلا بدنی منسجم بوده‌اند، در قبرهای جدا به خاک سپرده شوند یا در یک گور دسته‌جمعی. هرچه دقیقه‌ها جلو می‌رفتند، عصبانیت و صدای اعتراض هم بالا می‌رفت و اوج همهمه آنجا بود که بعد از یک ساعت، گفتند در میان این تکه‌ها، دو بدن کامل اما سوخته هم هست؛ علیرضا شهرجو و امیرعلی کمالی. اسم علیرضا که به گوش بسیار کم‌شنوای جواد خورد، بدون لحظه‌ای مکث، از حال رفت و روی زمین افتاد. انگار علیرضا یک بار دیگر مرده بود. یک بار دیگر شده بود نهم اسفند. یک بار دیگر او با موتور، سراسیمه میدان ۲۲ بهمن را دور زده بود تا برود و علیرضای هفت‌ساله را از مدرسه بردارد و یک بار دیگر صدای موشک پشت موشک بود که آسمان را به زمین می‌دوخت. آن روز، انگار یک بار دیگر آمریکا و اسرائیل به ایران حمله کرده بودند و جنگ قرار بود تا چهل روز دیگر طول بکشد.

شنبه، نهم اسفند، میدان ۲۲ بهمن، میناب

علیرضا پیدا نمی‌شد. جستجوی جواد از همان لحظه‌ای که موشک‌های اول و دوم را به مدرسه زدند شروع شد. از همان موقعی که میدان ۲۲ بهمن میناب را دور زد و صدای اولین انفجار را شنید و تا یک کیلومتر بعدی که با موتورش روی شانه خیابان پیش رفت و تا بیاید به خیابان فرعی خاکی برسد که به خیابان اصلی عمود می‌شد و به مدرسه شجره طیبه میرسید، برسد، انفجار دوم هم مثل گلوله برفی سنگین که از ناکجا فرود آمده باشد، پایین آمد و جواد و موتورش را پرت کرد وسط تلی از خاک. گوش راست جواد همانجا بود که کر شد، درست مثل گوش چپش که از بچگی، درصد کمی می‌شنید و آن روز، صدا و موج انفجار، سوغات ویژه‌ای برای گوش راستش جواد آورده بود.

سال ۱۳۵۹، وقتی جواد شهرجو به دنیا آمده، جنگ ایران و عراق تازه شروع شده بود و نهم اسفند ۱۴۰۴، در ماه پایانی آن زمستان سیاه، او با رد محوی از یاد سالهای آخر آن جنگ در دوران کودکی، با پسر بزرگش، مسلم که ۲۰ سال داشت و دانشگاه نمی‌رفت و با پدرش، کارگری نقاشی ساختمان می‌کرد، رفته بودند سر ساختمان.

هنوز نوبت به چای اول میان خستگی کار نرسیده بود که فوزیه با جواد تماس گرفت و گفت از مدرسه علیرضا زنگ زده‌اند و گفته‌اند بیایید بچه را ببرید، جنگ شده. کار، ناتمام ماند و جواد و مسلم سوار بر موتور راه افتادند. مسلم سمت خانه پیاده شد و جواد رفت طرف مدرسه. مسیر مدرسه را حفظ بود. همین تابستانی که گذشته بود، چندین روز دیوارهای کلاسها و حیاط آن را رنگ کرده و بعد به مدیر مدرسه گفته بود: «اگر می‌شود، به جای مزد، پسرم کوچکم علیرضا را اینجا ثبت نام کنم.» و مدیر پذیرفته بود. مدرسه شجره طیبه، یکی از ۲۰۰ مدرسه شهر میناب و روستاهای اطرافش، ۱۰ سال پیش در تغییر کاربری مجموعه ساختمان‌ها و سوله‌های متعلق به نیروی دریایی سپاه شروع به کار کرد.

اهالی، فعالان اجتماعی و خانواده‌های شهدا می‌گویند بعدها اطراف مدرسه یک درمانگاه ساختند به اسم شهید آبسالان، یک کارواش، یک تعاونی فرهنگیان و چند مغازه. بعضی سوله‌های اطراف را هم به آموزش و پرورش اجاره دادند. اوایل شروع به کارش، فقط دانش‌آموزان با والدین نیروی دریایی را پذیرش می‌کرد و بعدها تبدیل به یک مدرسه غیرانتفاعی شد با آخرین شهریه ثبت‌نامی پارسال به مبلغ ۲۰ میلیون تومان برای هرسال تحصیلی و این از توان جواد خارج بود.

آن روز، جواد اولین نفری بود که پا به ویرانه مدرسه گذاشت و با چشمهای خودش دید که از طبقه بالا که کلاسهای پسرانه بود، بچه‌ها تبدیل به گلوله های آتشینی شده‌اند که از ساختمان به بیروت پرت میشوند و روی زمین به سوختن ادامه می‌دهند؛ یکی، دو تا، چندتا. جثه‌های کوچک بچه‌ها از طبقه بالا با شتاب به حیاط مدرسه می‌رسیدند و صف می‌کشیدند؛ درست مثل چندساعت پیش که با صف، وارد کلاس‌هایشان شده بودند.

قهوه‌ای چشمهای جواد هنوز انعکاس زرد و نارنجی آتش بود که خودش را به دفتر مدرسه رساند؛ انگار ناخودآگاه این بار هم رفته بود از مدیر اجازه بگیرد. اولین نفری که آنجا دید، کارمند دفتری مدرسه بود که حالا زیر کمد و پرونده و تکه‌های دیوار گیر افتاده اما زنده بود و با نگاه اول، نقاش دیوارهای مدرسه را شناخت: «آقای شهرجو برو به داد بچه‌ها برس.» و بعد طولی نکشید که مردم و امدادگرها از راه رسیدند.

جواد، حیران و بهت زده برگشت سمت کلاس‌ها اما آوار و آتش، نشانی از علیرضا برایش نداشت. هرچه گشت او را ندید. آنچه دید، تکه‌های کوچکی از بدن‌هایی نازک بود که خارج از زنگ کلاس، به اطراف پرت شده بودند. همان روز شنید که آن کارمند دفتری، زنده از آن آوار بیرون نیامده و آخرین جمله اش برای همیشه خطاب به او بوده: «آقای شهرجو برو به داد بچه ها برس.»

دوشنبه یازدهم اسفند، روستای تیاب، میناب

مثل خیلی از خانواده‌هایی که چند دانش‌آموز در مدرسه شجره طیبه داشتند، خانواده شهرجو و اعضای فامیلش هم آن روز دو دانش‌آموز را از دست دادند: علیرضا شهرجو و زهرا انصاری‌فر. زهرا دختر خواهرزاده جواد  و کلاس دوم دبستان بود و موقع انفجار، زنگ ورزش داشت. همین هم بود که وقتی او را پیدا کردند، خیلی زودتر از بقیه، فقط خراشی بالای ابرو داشت و موج انفجار، پرتش کرده و جانش را گرفته بود. علیرضا اما پیدا نمی‌شد و جواد در سکوت مطلقش پس از آن ساعتهای جهنمی، باورش نمی‌شد ساعت‌ها آنجا بوده اما نتوانسته دست پسرش را بگیرد و برای ناهار به خانه ببرد. سرگشتگی و وحشت جواد را یداله شهرجو، عموی علیرضا به خوبی به یاد دارد. او یادش است که از روز یکشنبه، جواد یا می‌رفت در سکوت مطلق یا بی صدا گریه میکرد.

«علیرضا و پدرش به شدت به هم وابسته بودن. اون روزا جواد خیلی وحشت‌زده بود و فقط یه جمله  می‌گفت: بچه من کجاست؟ بچه‌اش هم در واقع توی آخرین لحظه‌ها تعیین هویت شد که حالا فهمیده‌ایم او هم علیرضا نبوده.»

روز اول، جستجو نتیجه نداد و واقعه، به روزهای دیگر افتاد. بچه‌ها را دست آخر در یک سردخانه ماهی و میگو در روستای تیاب پیدا کردند؛ آن هم پس از گشتن چندنفره بین بدن‌هایی که بیشترشان سوخته بودند. یداله شهرجو، در دستنوشته‌های آن روزهایش که حالا قرار است در کتابی با نام «چهل روز» منتشر شود، درباره آن گشتن و پیدا کردن نوشته است: «ساعت به دوازده نزدیک بود که گوشی‌ام زنگ خورد، عامر بود، بلافاصله جواب دادم، عامر توضیح داد که اجساد را دیده‌ایم و با دقت بررسی کرده‌ایم، اما… گوشی را به دایی عباس داد - چه شده دایی؟ مشکلی پیش آمده؟ دایی عباس چند بار من‌من کرد و گفت: بین دایی جان! ما روی دو جسد بیشتر از همه مشکوک هستیم، اما تشخیص اینکه کدام یک از این اجساد علیرضا هستند کار ما نیست، هر دو جسد سوخته‌اند، گفتم لباس ورزشی؟ گفت هر دو لباس ورزشی دارند، با درماندگی پرسیدم پس چه کار باید کرد؟ دایی عباس که گویا منتظر این سؤال بود بلافاصله گفت: مادرش… حرفش را قطع کردم و گفتم: نه دایی جان، حرفش را هم نزن - اما راه دیگری نداریم، متوجه شدم همه‌ی حاضران در خانه سکوت کردند و چشمشان به دهان من است. بعضی هم از حرف‌های من متوجه ماجرا شده بودند. از جمله فوزیه، برای همین سکوت کردم و فقط چشمم به دهانش خیره بود. به آرامی گفت: میروم. اشکالی ندارد. شما نگران نباشید.»

علیرضا را در نهایت مادرش پیدا کرد؛ با بعضی نشانه‌ها مثل لباس زیر، تکه‌ای از ابرو که پس از شستن صورت با سِرم بیرون زده بود، دندان و تکه کوچکی از لباس. اما مادرها هم گاهی اشتباه می‌کنند. اگر مادری مجبور باشد بین جسدهای سوخته کوچکی که در کاورهای سیاه کنار هم خوابیده‌اند، بچه هفت ساله‌اش را که صبح شنبه روزی، راهی مدرسه کرده است، بشناسد، احتمال خطایش بالاست. فوزیه هم آن روز اشتباه کرد. با آن حال نزارش، به پیکری گفت پسرم و بعد، برگه پزشکی قانونی صادر شد، روز تشییع از راه رسید و زهرا و علیرضا را کنار هم به خاک سپردند؛ با این تفاوت که زهرا خودش بود و علیرضا نه.

چهارشنبه، ۳۱ تیر، بهشت زهرا، میناب

پیکر واقعی علیرضا را چهارشنبه غسل دادند و امیرعلی کمالی که بعد از انفجار توانسته بودند فقط دو دستش را پیدا کنند و حالا بدن کاملش پیدا شده بود را هم همینطور؛ علیرضا در بهشت زهرا میناب خاک شد و امیرعلی را به بشاگرد بردند. همه چیز آن روز تکراری بود. یک بار دیگر انتظار پشت در غسالخانه، یک بار دیگر تحویل گرفتن پیکری کوچک و روی دوش بردنش تا گوری جدید و به دل خاک دادنش و تمام.

خانواده شهرجو همه اینها را یک بار دیگر در آن روز سه شنبه تجربه کرده بودند و حالا درست در روزی که عموی بزرگ علیرضا هم جان سپرده و در غسالخانه بود، قرار بود هر دو را هم با تحویل بگیرند و به خاک بسپارند. تکرار تک به تک آن لحظه‌ها چقدر میتوانسته سخت باشد؟ یداله شهرجو، عموی علیرضا میگوید جواد، پدر علیرضا، نخستین کسی که بعد از انفجار پایش را به مدرسه شجره طیبه گذاشت، کم کم در حال جدا شدن از آن روز بود؛ سعی برای خاک ریختن روی خاطرات صحنه‌های عجیبی که آن روز دیده بود و همیشه میگفت آن تصاویر هرگز تا آخر عمر رهایش نخواهد کرد. اما حالا نقطه رفته سر خط. سوال عموی علیرضا این است که چرا با تدبیر بیشتری این خبر به خانواده داده نشد و چرا توضیحی درباره نحوه تفحص به آنها داده نمی‌شود.

«همین چند هفته پیش می‌گفتم خداراشکر کمی آروم شده‌ن. تا روز یکشنبه که فینال جام جهانی بود، اومدم خانه که خواهرم زنگ زد گفت بیا خونه جواد، مشکلی پیش اومده. من فکر کردم از جنس همون دلتنگی‌های مدامشونه و گفتم نمیشه تلفنی باهاشون حرف بزنم؟ گفت نه حضوری بیا، رفتم و دیدم جواد و همسرش افتاده‌ن کف خونه. حالشون خیلی بد بود. از اون جلسه اومده بودن. من تا دیروقت موندم و بعد از برگشتن من حالشون خیلی بد شده بود و برده بودنشون بیمارستان. ما نتونستیم توی این وضعیت چندان به خانواده برادرم کمک کنیم چون روز بعد اون جلسه، اخوی بزرگترمون فوت کرد و سه شنبه برادرم و علیرضا رو شستشو دادن و بعد، چهارشنبه توی قبر جدیدی علیرضا رو به خاک سپردیم. روز شنبه نهم اسفند این اتفاق افتاد و روز سه شنبه مراسم تشییع و تدفین برگزار شد اما از نظر من نباید برای تدفین و تشییع اینقدر عجله میشد.

بهتر بود همون موقع وقت بیشتری برای تفحص در نظر گرفته میشد. میتونستن تشییع رو یه هفته ۱۰ روز دیرتر انجام بدن تا آزمایشا و تجسس هم بهتر انجام بشه. اون وقت این ماجرای قطعاتی هم که الان جداگانه دفن می‌کنن اتفاق نمی‌افتاد. کسی رو هم پیدا نمیکنم که جواب این سوالارو بده. اینکه چرا الان؟ البته وقت نکردیم به خاطر این مصیبتها زیاد پرس و جو کنم ولی چه فایده؟ این خوب بود که از همون ابتدا این تدبیر رو به کار میگرفتن و نظم و اساسی داشتن که این اتفاقا نمی‌افتاد. اون روز جواد و فوزیه با توجه به وضعیت جسمی و روحی شون، حتی برای گفتن اعتراضشان راهی نداشتن. بهتر بود ما رو هم دعوت می‌کردن تا بتونیم کمک حال خونواده‌ها باشیم. اینا همه‌ش برای ما سواله.»

از روزی که خبر قطعات تازه پیدا شده آمد، خانواده ماکان نصیری، تنها مفقودالاثر انفجار، امیدوار شدند که شاید آن پیکر قبلی که به حای علیرضا دفن شده، متعلق به بچه آنها باشد اما مسئولان قضایی میگویند آن پیکر هم مربوط به ماکان نیست. حالا ماجرای علیرضا موجب شده مردم میناب مدام از هم سوال کنند آن پیکر، کدام دانش‌آموز است. جستجو برای یافتن هویت یک پیکر بی‌نام.

وضعیت مالی خانواده شهرجو که در محله شیخ‌آباد میناب زندگی می‌کنند، حالا از همیشه بدتر شده. جواد و فوزیه دو پسر دیگر هم دارند، مسلم ۲۰ ساله و سبحان کلاس ششم دبستان. آنها برای برگزاری مراسم دوباره علیرضا و شام و ناهار دادن به اهل جنوب که به رسمشان چندروز خانه عزاداران می‌مانند، به سختی افتادند؛ چون از روز انفجار تا به حال جواد شنوایی‌اش را از دست داده و بیکار است. آنها که به خانه جواد و فوزیه رفته‌اند، همه دیده‌اند که وضعیت زندگی آنها با بقیه خانواده‌های شهید مدرسه فرق میکند. از طرفی هنوز مستمری بنیاد شهید برای آنها فعال نشده و به آنها گفته شده در مراحل انجام است.

 شهرجو می‌گوید مادر علیرضا این روزها حرفهایی می‌زند که  آدم پس می‌افتد و نمی‌تواند تحمل کند؛ اوضاع او و جواد بعد آن یکشنبه خیلی بدتر شده و فوزیه مدام می‌گوید: «این حق ما این نبود.» عموی علیرضا از او ساکت و آرام بودن و نشستن همیشگی‌اش زیر پر چادر مادرش را به یاد دارد و آنجا بغضش می‌ترکد که به یاد می‌آورد از علیرضا حتی فیلم چندانی به جا نمانده و عکسهایش به دو یا سه تا محدود است.

مرداد ۱۴۰۵، تابستان، میناب

میناب یک شهر کاملا ساحلی نیست و فاصله‌اش با ساحل حداقل ۲۰ کیلومتر است. بندرعباس و سیریک در ۶۰ کیلومتری این شهرند و میناب بین این دو شهر است. همین نزدیکی به این شهرها از جمله کوهستک هم بوده که در هفته‌های گذشته و با از سرگیری حمله‌های هوایی آمریکا به جنوب ایران، یک بار دیگر اهالی میناب را آشفته کرده. علی یکی از ساکنان این شهر می‌گوید این روزها وقتی به خیابانها یا فروشگاههای میناب میرود، همان اندوه و سرگشتگی به سراغ مردم آمده. هم او و هم چندنفر از همکارانش که همه معلمند، سعی کرده‌اند در ماههای گذشته خانواده‌های شهدای میناب را تنها نگذارند و می‌گویند باید بیش از اینها هوای آنها را داشت؛ به ویژه بعد از اتفاق جدید.

داغ مردم میناب پس از خواندن و شنیندن گزارش‌های رسانه‌های آمریکایی و انگلیسی مانند نیویورک تایمز، بی‌بی سی، گاردین، سی ان ان و اسکای نیوز که بر خطای انسانی آمریکایی‌ها و استفاده از اطلاعات قدیمی برای بمباران مدرسه و ساختمانهای اطرافش تاکید میکنند، همچنان تازه است.

در گزارش جدید اسکای نیوز در این باره آمده است: «ما فیلم‌هایی را از وب‌سایت مدرسه پیدا کردیم و مکان‌یابی کردیم که دانش‌آموزان را در حال استفاده از محوطه بازی و سالن سخنرانی و همچنین زمین فوتبال در نزدیکی آن نشان می‌دهد. تا سال ۲۰۲۵، ورودی دیگری به یک کلینیک پزشکی جدید اضافه شد. افتتاح این کلینیک بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های محلی داشت و همچنین شامل یک داروخانه با حضور فعال در رسانه‌های اجتماعی بود.»

یداله شهرجو که یک معلم بازنشسته و مدیر یک انتشارات است از مردم می‌خواهد این خانواده‌ها را رها نکنند، کنار آنها باشند، به ویژه آنها که علاوه بر مصیبت پیش آمده، باید بار فقر را هم بر دوش بکشند و تحمل این دو با هم سخت است.

«این چندماه یه کارایی انجام شده اما خب ادامه‌دار نبوده. زن اخوی‌ام تعریف می‌کرد که یه روانشناس اومده با سبحان حرف زده چون بعد از مرگ علیرضا خیلی دچار مشکل روحی شده. این کار خوبیه ولی وقتی اینارو می‌بینم، بازم می‌پرسم چرا برای یه ماجرای به اون حد مهم و برای دادن یه خبر به این مهمی این تدبیر را نداشتین؟ چرا هیچ مقدمه‌چینی انجام نشد.»

اهالی میناب می‌گویند این شهر پنج ماه است که فضایی مثل بم بعد از زلزله سال ۱۳۸۲ دارد؛ مثل آنجا غمگین، با ابرهایی ضخیم از درد و هاله‌ای اندوه که مثل چادر بر سر شهر کشیده‌اند. شهرجو، علی و یکی از امدادرسانانی که آن روز در مدرسه بود می‌گویند فکر نمی‌کنند این ماجرا به راحتی دست از سر مردم میناب بردارد. آنها می‌گویند بعد از جنگ شرایط بیشتر جاها عادی شد اما در میناب اصلا اینطور نبوده. میناب شهر کوچکی است و زندگی به شدت سنتی؛ در چنین شهرهایی، اتفاقات این چنینی به این راحتی مردم را رها نمی‌کند چون مناسبات این شهر هم مثل بم که شهر کوچکی بود به هم وابسته و پیوسته است. در میناب بیشتر خانواده‌ها ارتباطی با این ماجرا داشته‌اند؛ مثل خانواه شهرجو که دو دانش آموز از اعضای نزدیک و چند دانش آموز در فامیل و آشنا در انفجار مدرسه از دست داده اند. مدتهاست کل شهر درگیر یک ترومای جمعی است و هر روز دری تازه از سوگ روبروی آن‌ها باز می‌شود.

تبلیغات
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات