ترنج موبایل
تبلیغات
کد خبر: ۹۹۴۷۴۲

بازگشت خطاهای تاریخی واشنگتن

ایران «ویتنام» شد!

ایران «ویتنام» شد!

بازخوانی تجربه جنگ ویتنام نشان می‌دهد برخی خطاهای راهبردی واشنگتن، از اعتماد افراطی به برتری فناوری و قدرت آتش تا اهداف مبهم، تصمیم‌گیری پشت درهای بسته و ناتوانی در تعریف پیروزی، در جنگ ایران نیز تکرار شده‌اند. تفاوت مهم، ضعف تجربه مدیریتی و دیپلماتیک برخی اعضای دولت ترامپ و تشدید خودبزرگ‌بینی در کاخ سفید است. همزمان، جنگ فشار سنگینی بر ذخایر موشکی و توان نظامی آمریکا وارد کرده و می‌تواند آسیب‌پذیری واشنگتن در سایر مناطق جهان را افزایش دهد.

تبلیغات
تبلیغات

فرارو- هوارد فرنچ، کارشناس ارشد مسائل بین‌الملل در نشریه فارن پالیسی.

به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن پالیسی، یکی از مشهورترین درس‌های تاریخ این است که «کسانی که نمی‌توانند گذشته را به یاد آورند، محکوم به تکرار آن هستند.» این جمله از جورج سانتایانا، فیلسوف و شاعر آمریکاییِ متولد اسپانیا، است؛ هرچند نسخه‌های مشابه آن بعدها، درست یا نادرست، به نام چهره‌هایی مانند ادموند برک و وینستون چرچیل نیز ثبت شده است.

هفته گذشته دوباره کتاب مشهور دیوید هالبرستام، روزنامه‌نگار فقید، با عنوان «بهترین‌ها و باهوش‌ترین‌ها» را خواندم؛ کتابی که نخستین‌بار در سال ۱۹۷۲ منتشر شد. هالبرستام در این اثر توضیح می‌دهد که چگونه دولت‌های جان اف. کندی و لیندون بی. جانسون، با اطمینان بیش از حد به قضاوت خود، آمریکا را وارد جنگی در ویتنام کردند که نه‌تنها بی‌معنا بود، بلکه شکست آن نیز در نهایت اجتناب‌ناپذیر شد.

خواندن دوباره این کتاب در زمانی که واشنگتن بار دیگر درگیر جنگ شده، بیش از یک بازگشت به تاریخ است. این کتاب هشدار سانتایانا را دوباره پیش چشم می‌آورد: قدرت‌های بزرگ نیز اگر از تجربه‌های گذشته درس نگیرند، می‌توانند همان اشتباهات را تکرار کنند.

هوش بدون قضاوت؛ تکرار یک خطای تاریخی در واشنگتن

از پایان جنگ ویتنام تاکنون، ساختار قدرت آمریکا، فناوری نظامی، نظام بین‌الملل و حتی ماهیت جنگ‌ها تغییرات بنیادینی کرده‌اند. جنگ ویتنام هم یک فاجعه انسانی بود و هم ضربه‌ای عمیق به اعتبار و قدرت آمریکا وارد کرد. با این حال، برخی از الگوهای فکری و خطاهای شناختی که در آن دوره بر تصمیم‌گیری واشنگتن سایه انداختند، امروز نیز در جنگ ایران قابل مشاهده‌اند.

نقطه آغاز مناسب برای درک این مسئله، عنوان اثر دیوید هالبرستام است: «بهترین‌ها و باهوش‌ترین‌ها». عنوانی که در نگاه اول ممکن است ستایش‌آمیز به نظر برسد و تصویری از نخبگان برجسته‌ای را تداعی کند که جان اف. کندی در حلقه نزدیک خود گرد آورده بود و در تصمیم‌گیری‌های سیاست خارجی به آن‌ها اتکا داشت. اما این برداشت اشتباه است. عنوان هالبرستام اساساً کنایه‌آمیز است.

تناقض اصلی کتاب همین‌جاست: کسانی که در زمره باهوش‌ترین و تحصیل‌کرده‌ترین افراد واشنگتن بودند، نتوانستند میان توانایی فکری و قضاوت راهبردی تمایز بگذارند. نتیجه نیز تصمیم‌هایی بود که آمریکا را به جنگی طولانی، پرهزینه و در نهایت شکست‌خورده کشاند.

مشاوران کندی، که بسیاری از آن‌ها بعدها در دولت جانسون نیز باقی ماندند، پیش از رسیدن به حلقه نزدیک رئیس‌جمهور، کارنامه‌هایی خیره‌کننده داشتند. مک‌جورج باندی یکی از برجسته‌ترین نمونه‌ها بود. او در مدرسه شبانه‌روزی مشهور گروتون، نفر اول کلاس شد. حتی یک بار، بدون اینکه تکلیفش را نوشته باشد، وانمود کرد در حال خواندن آن است و در عوض، افکارش را بداهه و چنان دقیق و منسجم بیان کرد که استاد و همکلاسی‌هایش را حیرت‌زده کرد.

باندی بعدها در ییل و هاروارد افتخارات متعددی به دست آورد و در ۳۴سالگی، یعنی در سنی که بسیاری از استادان دانشگاه تازه برای رسیدن به جایگاه استادی تلاش می‌کنند، رئیس دانشکده هنر و علوم هاروارد شد. او بعدتر به مشاور امنیت ملی کندی و سپس جانسون تبدیل شد.

رابرت مک‌نامارا نیز نمونه دیگری از همین نخبگان بود. او که پیش‌تر ریاست شرکت فورد را بر عهده داشت، در دولت هر دو رئیس‌جمهور وزیر دفاع شد. این مردان به قدرت عقل و دانش برای حل مسائل، تقریباً در هر اندازه‌ای از پیچیدگی، ایمان عمیقی داشتند. مک‌نامارا بیش از همه به توانایی خارق‌العاده‌اش در کار با داده‌ها و حافظه استثنایی‌اش مشهور بود.

هالبرستام برای توصیف حافظه حیرت‌انگیز مک‌نامارا، داستانی نقل می‌کند که به‌خوبی نشان می‌دهد چرا اطرافیانش تا این اندازه تحت تأثیر او قرار می‌گرفتند. مک‌نامارا یک بار در جلسه‌ای نظامی در فرماندهی اقیانوس آرام آمریکا، نزدیک به هشت ساعت پای نمایش صدها و هزاران اسلاید نشست؛ اسلایدهایی درباره آنچه به ویتنام ارسال می‌شد و آنچه از قبل در آنجا وجود داشت.

حدود هفت ساعت از جلسه گذشته بود که ناگهان گفت: «پروژکتور را متوقف کنید. اسلاید شماره ۸۶۹ با اسلاید شماره یک تناقض دارد.» همین یک جمله کافی بود. حاضران نه‌تنها از حافظه و تمرکز خارق‌العاده او شگفت‌زده شدند، بلکه برخی حتی احساس ترس و هراس کردند. مک‌نامارا به آن‌ها نشان داده بود که پس از ساعت‌ها مواجهه با انبوهی از اطلاعات، هنوز نخستین اسلاید را به یاد دارد و می‌تواند تناقض آن را با صدها اسلاید بعد تشخیص دهد.

ویتنام و ایران؛ دو جنگ با یک اشتباه راهبردی مشترک

دونالد ترامپ بارها گفته است که جنگ ایران هیچ شباهتی به جنگ ویتنام ندارد. از نگاه او، حتی با وجود وعده اولیه‌اش مبنی بر اینکه کارزار علیه ایران ظرف چند هفته تمام خواهد شد، جنگ فعلی هنوز بسیار کوتاه‌تر از جنگ ویتنام است. اما اگر کسی امروز کتاب هالبرستام را بخواند، به‌سختی می‌تواند از شباهت‌های میان این دو جنگ چشم‌پوشی کند.

هر دو جنگ با اهدافی مبهم آغاز شدند و اهداف آن‌ها در طول مسیر بارها تغییر کرد. در هر دو مورد، طرح جنگ را افرادی ایدئولوژیک تدوین کردند که شناخت عمیقی از کشوری که قرار بود با آن بجنگند، نداشتند. تصمیم‌ها نیز عمدتاً پشت درهای بسته گرفته شد؛ بدون بحث جدی درباره راهبرد و اهداف جنگ در برابر افکار عمومی و بدون مشورت معنادار با کنگره یا متحدان آمریکا. مهم‌تر اینکه در هر دو مقطع، مخالفان فرصت چندانی برای شنیده شدن نداشتند.

در هر دو جنگ، یک باور محوری وجود داشت: برتری فناوری و قدرت آتش آمریکا آن‌قدر زیاد است که در نهایت پیروزی را تضمین خواهد کرد. اما یک مشکل اساسی هم مشترک بود: هیچ‌کدام از دو کاخ سفید دقیقاً نمی‌دانستند پیروزی چیست. آن‌ها نمی‌دانستند جنگ در چه نقطه‌ای باید پایان یابد، چه زمانی باید از میدان خارج شوند و مهم‌تر از همه، چگونه باید این خروج را انجام دهند.

با روشن‌تر شدن ابعاد تراژدی در هر دو جنگ، آن‌ها به‌تدریج در دام ادبیات و شعارهای خود گرفتار شدند. هالبرستام در مقدمه‌ای که برای چاپ سال ۱۹۹۳ کتابش نوشت، جمله‌ای تکان‌دهنده دارد: «به نظر می‌رسید حرف زدن، خود به یک هدف تبدیل شده بود.»

اما بخش دیگری از نوشته او حتی مهم‌تر است. هالبرستام می‌گوید تیم کندی و جانسون، برخلاف شهرتشان به مدیریت هوشمندانه و منطقی، در واقع مدیران بسیار ضعیفی بودند. آن‌ها تصور می‌کردند مدیران خوبی هستند و دائماً از این صحبت می‌کردند که باید گزینه‌های مختلف را باز نگه داشت؛ در حالی که اتفاقات هر روز و هر هفته، همان گزینه‌ها را از بین می‌بردند.

تاریخ در این میان منتظر آن‌ها نماند. هالبرستام می‌نویسد که تاریخ «استاد سختگیری» بود و در اوایل تا میانه دهه ۱۹۶۰، هنگامی که تصمیم‌های سرنوشت‌ساز گرفته می‌شد، تقریباً دیگر هیچ انتخابی باقی نمانده بود. در نهایت، تنها دو راه وجود داشت: پذیرش شکست و خروج، یا فرستادن نیروهای رزمی به جنگی که امکان پیروزی در آن وجود نداشت.

ترامپ و تکرار فاجعه ویتنام؛ این بار با خودبزرگ‌بینی بیشتر

در نهایت، یکی از مشکلات مشترک هر دو جنگ این بود که هدف اخلاقی روشنی نداشتند. اما در مورد ترامپ، مسئله حتی فراتر می‌رود. اهدافی که واشنگتن اعلام کرده، حاوی چیزی است که در تاریخ سیاست آمریکا کم‌سابقه است: تعهد به نابودی تمدن یک کشور.

حتی در مورد ژاپن در جنگ جهانی دوم، با وجود اینکه این کشور نخستین و تاکنون تنها کشوری بود که در جنگ هدف حمله هسته‌ای قرار گرفت، اهداف جنگی آمریکا هرگز تا این اندازه به نیهیلیسم و نفی کامل ارزش‌های انسانی نزدیک نشده بود.

با این حال، نباید اجازه داد شباهت‌های میان ویتنام و ایران، تفاوت‌های آن‌ها را تحت‌الشعاع قرار دهد. به نظر من، تفاوت‌ها دست‌کم به اندازه شباهت‌ها مهم هستند و شاید حتی از آن‌ها قدرتمندتر و تعیین‌کننده‌تر باشند.

هالبرستام یکی از ضعف‌های تیم کندی را این می‌دانست که بسیاری از اعضای آن، با وجود سوابق درخشان و اعتبار چشمگیر روی کاغذ، تجربه واقعی و دشوار مدیریت روابط خارجی آمریکا را نداشتند؛ تجربه‌ای که نسل سیاستمداران پس از جنگ جهانی دوم در جریان نخستین بحران‌های جنگ سرد به دست آورده بود. آن نسل، سال‌ها دوره کارآموزی و تجربه عملی را پشت سر گذاشته بود.

اما مقایسه این تیم با دولت ترامپ پرسش دیگری را مطرح می‌کند: کدام‌یک از اعضای تیم ترامپ اساساً سابقه‌ای درخشان به‌عنوان یک مدیر منطقی و کارآمد دارند؟ پیت هگست، وزیر دفاع، قطعاً در این دسته قرار نمی‌گیرد؛ کسی که قرار است تا حدی جایگاه رابرت مک‌نامارا را در ساختار دفاعی آمریکا بر عهده داشته باشد، اما به نظر می‌رسد ترامپ او را با این تصور انتخاب کرده که اگر کسی برای تلویزیون مناسب باشد، حتماً برای مدیریت پنتاگون هم مناسب است.

مارکو روبیو نیز پیشینه مدیریتی قابل‌توجهی ندارد. سناتور سابق اکنون هم‌زمان وزیر خارجه و مشاور امنیت ملی است، اما پیش از این هیچ سازمان بزرگی را اداره نکرده و تجربه چندانی در اعمال اقتدار اجرایی ندارد. جی. دی. ونس نیز، که صعودی بسیار سریع به بالاترین سطوح قدرت داشته، بیشتر به واسطه یک کتاب خاطرات مشهور به این جایگاه رسید.

درباره سپردن نقش‌های مهم دیپلماتیک به افرادی مانند جرد کوشنر، داماد ترامپ، و استیو ویتکاف، دوست تاجر او، حرف چندانی نمی‌توان زد. هر دو در سال‌های اخیر در پرونده‌های مهمی از غزه تا ایران درگیر مذاکرات بوده‌اند، در حالی که پیشینه آن‌ها در دیپلماسی حرفه‌ای محدود است.

اما شاید مسئله اصلی دیگر خود این افراد نباشند. امروز به نظر می‌رسد «حرف زدن برای حرف زدن» به ویژگی خود رئیس‌جمهور تبدیل شده است. ترامپ با اطمینانی عجیب ادعا می‌کند درباره امور نظامی بیشتر از ژنرال‌ها می‌داند و حتی در حل مشکلات اروپا نیز از خود اروپایی‌ها آگاه‌تر است.

هالبرستام خودبزرگ‌بینی آمریکا را یکی از ریشه‌های اصلی فاجعه ویتنام می‌دانست. اما اگر روایت او را با وضعیت امروز مقایسه کنیم، به نظر می‌رسد این بار با شکل افراطی‌تری از همان خودبزرگ‌بینی روبه‌رو هستیم.

ذخایر موشکی آمریکا زیر فشار؛ پیامد پنهان جنگ ایران

فارغ از اینکه اهداف راهبردی جنگ چه بوده، نحوه مدیریت آن به‌خودی‌خود پرسش‌های جدی ایجاد می‌کند. ترامپ و هگست از کنگره خواسته‌اند بودجه نظامی آمریکا را به ۱.۵ تریلیون دلار برساند؛ افزایشی عظیم برای پنتاگونی که همین حالا نیز از یکی از بزرگ‌ترین بودجه‌های نظامی جهان برخوردار است.

مشکل اینجاست که آمریکا وارد جنگی شد که تصور می‌کرد می‌تواند آن را عمدتاً با قدرت هوایی به پایان برساند؛ همان نوع اعتمادی که پیش‌تر در ویتنام نیز به خطا رفته بود.

اکنون اما هزینه این محاسبه اشتباه فقط در میدان جنگ دیده نمی‌شود؛ ذخایر تسلیحات پیشرفته آمریکا نیز تحت فشار قرار گرفته‌اند. گزارش‌های اخیر از کاهش قابل‌توجه ذخایر موشک‌های دوربرد و رهگیرهای سامانه‌های پاتریوت و تاد خبر می‌دهند و پنتاگون ناچار شده است از شرکت‌های تسلیحاتی بخواهد تولید مهمات و موشک‌ها را با سرعت بیشتری افزایش دهند.

پیامدهای جنگ فقط به میدان نبرد ایران محدود نمانده است. فشار بر ذخایر و توان نظامی آمریکا می‌تواند واشنگتن را در نقاط دیگری از جهان، از شرق آسیا تا جناح شرقی اروپا، با آسیب‌پذیری‌های جدی روبه‌رو کند.

در همین حال، وضعیت روحی نیروهای آمریکایی که در کشتی‌های جنگی مسئول اجرای محاصره دریایی ایران هستند نیز ظاهراً وخیم شده است. گزارش‌ها حاکی است چند نفر از خدمه ناو هواپیمابر «یواس‌اس آبراهام لینکلن» پس از بیش از ۲۵۰ روز حضور در دریا، تلاش کرده‌اند به زندگی خود پایان دهند.

دونالد ترامپ از یک طرف می‌گوید کمتر از دو سال پس از آغاز دومین دوره ریاست‌جمهوری‌اش، ارتش آمریکا را «بازسازی» کرده است و از طرف دیگر وعده می‌دهد نیروهای مسلح آمریکا را چنان قدرتمند کند که دیگر هیچ‌کس جرئت به چالش کشیدن واشنگتن را نداشته باشد. اما ظاهراً ایران این پیام را دریافت نکرده است.

سرتیپ محمدرضا نقدی، مشاور عالی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، این هفته در گفت‌وگو با شبکه پی‌بی‌اس گفت: «ما پیش از این هرگز یک جنگ واقعی را تجربه نکرده بودیم تا تجربه واقعی به دست آوریم و یاد بگیریم چگونه با آمریکا بجنگیم. در این پنج ماه یاد گرفتیم چگونه این کار را انجام دهیم. همچنین دیدیم که ارتش آمریکا ضعیف‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کردیم.»

شاید نگران‌کننده‌ترین بخش ماجرا همین باشد: «این ارزیابی ایرانی، از بسیاری از ادعاهایی که این روزها از واشنگتن می‌شنویم، باورپذیرتر به نظر می‌رسد.»

تبلیغات
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات