ما یک اختلاف قدیمی داشتیم، روز حادثه ستار را که کر و لال است در خیابان دیدیم و ستار داد و فریاد کرد. ما متوجه نشدیم چه میگوید، اما وقتی داد زد، فهمیدیم اعتراضی دارد. برای اینکه مسئله پایان پیدا کند تصمیم گرفتیم به خانه یک بزرگتر برویم. میدانستیم برادرها در خانه داییشان هستند. به آنجا رفتیم یکباره برادرها بر سر ما ریختند و تا حد مرگ ما را زدند. و...